امام رضا

صلاى ولایت
از آن زمان که تو در نیشابور، سر از کجاوه برون آوردى و به کرشمه‌ای، آتش شوق بر جگر سوخته خلایق عاشق زدى و صلاى توحید سر دادى و آن را مأمن و پناهگاه محکم و خدشه ‌ناپذیر خواندی، راز ورود به این قلعه را فاش کردی که تویی.
از آن زمان، ما خورشید ولایت تو را در سرزمین قلب‌های خویش همیشه در کار طلوع یافتیم و حیات را بى حضور تو در سرزمین خویش ناممکن فهمیدیم.
عشق ما به این خاک، تنها از این روست که تو در آن آرمیده‌اى و پیوند ناگسستنى دل ما به این فضاى ملکوتى از این جهت، که تو در آن تنفس می‌کنى و رایحه شوق‌آفرین تو در آن می‌پیچد.
چه کسى می‌گوید که ما بى ‌حضور تو توان برخاستن داشتیم؟
چه کسى می‌گوید که ما بی‌ استشمام بوى تو، راه به حقیقت می‌بردیم؟
چه کسى می‌گوید که ما جز در پرتو تابناک تو، جستن خداوند را می‌توانستیم؟
ما هنوز«الله‌اکبر»هاى تو را با سر و پاى برهنه در نماز شورآفرین عید، از یاد نبرده‌ایم. همان طنین گرم ناله‌هاى غریبانه و مظلومانه توست که ما پابرهنگان و مظلومان در این جهان بزرگ را توان ایستادنى چنین بخشیده است.
ما از تو آموخته‌ایم که هر جا دشمن، لباس فریب بر تن کرد، جامه خدعه پوشید، نقاب نیرنگ بر چهره آویخت، بر پشتى مکر تکیه زد و به تخت حیله نشست، با نواى اعجازآفرین «الله‌اکبر»، لباس فریب را بر تنش بدریم، جامه خدعه را بر اندامش پاره کنیم، نقاب نیرنگ را بر چهره‌اش بشکنیم، پشت و رویش را هویدا کنیم، از تخت حیله‌اش به زیر افکنیم، به رسوایی‌اش بکشانیم و به عزایش بنشانیم.
زخم کهنه
«السلام‌علیک یا علی‌ بن ‌موسی‌‌الرضا... اشهد انک قد اقمت الصلوه و...»
این چه ظلمى است که بر تو رفته است و دشمن با تو چه کرده است که ما از وراى صدها سال، وقتى در کنار ضریح عشق‌ آفرینت زانو می‌زنیم، باید شهادت دهیم که تو اقامه نماز کردى و ایتاى زکات!
باید شهادت دهیم که تو آمر به معروف و ناهى از منکر بودی.
این چه شهادتى است که مظلومیت تو در آن موج می‌زند!
مگر نه تو خود نماز مجسم بودی؟
مگر نه نماز در دست‌هاى تو قامت می‌بست؟
مگر نه قیام و قعود جهان، چشم و گوش به مکبر مژگان تو دوخته بود؟
مگر نه سجود، تموج دل دریایى تو بود؟
مگر نه معروف، رضاى تو بود و منکر، خشم و غضب تو؟
مگر نه شما جایى میان خالق و مخلوق بودید و واسطه فیض؟
«نزلونا عن الربوبیه و قولوا فینا ما شئتم» مگر کلام شما نبود؟
پس چیست راز اینگونه سلام گفتن بر تو؟ راز شهادت به اقامه نماز تو و ایتاى زکات تو؟ راز شهادت به عبادت تو، تا رسیدن به سرمنزل یقین؟
توان برگرفتن این مُهر، توان گشودن این راز در درست‌هاى ما نیست.
اما پیداست هم که این راز، تنها راز تو نیست؛ راز پدران توست و راز فرزندان تو.
سرچشمه این راز زلال، در محراب مظلومیت على است (علیه‌السلام)؛ آنجا که شهادتش در محراب، مردم مرعوب و گنگ را به تعجب وامی‌دارد که مگر على نماز می‌خواند؟
و این راز از جنس همان رازى است که با جگر سوخته امام حسن (ع) به طشت می‌ریزد، اما هیچ دلى نمی‌لرزد و هیچ اشکى نمی‌ریزد.
و این راز از سنخ همان رازى است که وقتى عشق رسول‌الله (ص) بر سرنیزه‌ها، خارجى معرفى می‌شود، هجوم بی‌رحمانه سنگ از بام‌هاى جهالت و کنگره‌هاى قساوت، بر هویت خورشید تکرار می‌گردد.
و این همان رازى است که در گریه‌هاى سجاد(ع) موج می‌زند.
و این همان رازى است که امام باقرِ(ع) جوان را بی هیچ دغدغه واکنشی، از میان مردم می‌رباید.
و این همان رازى است که همه عمر صادق آل محمد را به محو گذشته‌هاى محرف و غبارآلوده صرف می‌کند.
و این همان رازى است که بر جنازه ستم ‌کشیده امام صابر(ع)- امام کاظم- فریاد می‌کند: «هذا امام الرفضه». دشمن چه کرده است با شما آل‌الله؟ چه تصویرى از شما در ذهن عالمیان کشیده است که ما شیعیان هم از وراى صدها سال، باید به نماز خواندن و زکات دادن شما گواهى دهیم؟
این است که در زمان ولادت تو هم که ولادت عشق است و تجلى اسماى حسناى خداوند بر زمین، اشک چشمهایمان خشک نمی‌شود و سنگینى غم جانمان کاستى نمی‌پذیرد.
خدا ظهور قائمتان را نزدیک فرماید تا این زخم کهنه چند ساله را مرهم و درمانى جانانه باشد.
آمین.

[ ۱۳٩٠/٦/٢٤ ] [ ٦:۱۸ ‎ق.ظ ] [ Mr Rezaiyan ] [ نظرات () ]

طلوع صبح
نجمه، مادر امام رضا علیه‏السلام ، می‏فرماید: زمانی که فرزند بزرگوارم را باردار بودم، هرگز احساس سنگینی نمی‏کردم. وقتی می‏خوابیدم، صدای تسبیح و تهلیل و تمجید حق تعالی را از درونم می‏شنیدم. هراسان از خواب بیدار می‏شدم؛ ولی دیگر آن صدا به گوش نمی‏رسید. وقتی به دنیا آمد، دستهایش را بر زمین گذاشت؛ سر مطهرش را به سوی آسمان بلند کرد، لب‏هایش را تکان داد، ولی نفهمیدم چه می‏گوید. نزد امام کاظم علیه‏السلام رفتم، او فرمود: «نجمه، کرامت پروردگار گوارایت باد.»
فرزندم را در پارچه‏یی سفید پیچیدم و نزد حضرت بردم. وی در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه خواند. آن گاه آب فرات خواست و کامش را با آن برداشت. سپس نوزاد را به من بازگرداند و فرمود: بگیر این را که ذخیره‏ی خداوند در زمین و حجّت خدا بعد از من است.۲
و چنین بود که هشتمین خورشید امامت در روز جمعه، یازدهم ذی‏قعده، در مدینه دیده به جهان گشاد.۳ پدرش امام موسی کاظم علیه‏السلام ، هفتمین امام شیعیان، و مادرش «نجمه»۴ الگوی خردورزی، دین‏باوری، حیا و عبادت بود. بزرگواری این بانو چنان بود که حمیده، مادر امام کاظم علیه‏السلام ، هرگز نزدش نمی‏نشست و در جهت تعظیم و احترام وی می‏کوشید. رؤیای صادق حمیده را می‏توان یکی از دلیل‏های احترام بسیار وی به نجمه دانست. او شبی رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله را در خواب دید که فرمود: حمیده، نجمه را به فرزندت موسی ده؛ از او فرزندی به دنیا خواهد آمد که بهترین اهل زمین است.۵
بر این اساس، وی نجمه را در اختیار امام موسی کاظم علیه‏السلام قرار داد و به وی گفت: فرزندم، کنیزی است که در زیرکی و کرامت‏های اخلاقی بهتر از او ندیده‏ام. می‏دانم هر نسلی که از وی به وجود آید پاکیزه و مطهر خواهد بود.
وقتی امام رضا علیه‏السلام به دنیا آمد، مادرش را طاهره نامیدند. او به عبادت عشق می‏ورزید و می‏گفت: دایه‏یی بیابید تا مرا در شیر دادن یاری دهد... . شیرم کافی است، ولی پرداختن به شیر نوزاد سبب شده نوافل و ذکرهایی که به آن‏ها عادت کرده بودم، کاستی پذیرد.۶
نام و لقب‏های حضرت
نام حضرت علی، کنیه‏اش ابوالحسن و القابش رضا، صابر، فاضل، رضی، وفی، قره اعین المؤمنین و غیظ الملحدین است.۷ علی بن یقطین درباره‏ی کنیه‏ی حضرت می‏گوید: نزد امام کاظم علیه‏السلام رفتم و دریافتم فرزندش علی بن موسی الرضا علیهما‏السلام نیز نزد وی شتافته است. امام فرمود: علی بن یقطین، همین علی، آقای فرزندان من است. آگاه باش، من کنیه‏ام [ابوالحسن [را به وی دادم.۸
بزنطی درباره‏ی لقب حضرت می‏گوید: به امام محمد تقی علیه‏السلام عرض کردم: گروهی از مخالفانتان چنان می‏پندارند مأمون پدر بزرگوارتان را همزمان با پذیرش ولایت عهدی، رضا لقب داد.
حضرت فرمود: به خدا سوگند، دروغ می‏گویند. حق تعالی او را رضا نامید؛ چون خدا در آسمان و رسول خدا و امامان معصوم علیهم‏السلام در زمین وی را پسندیدند.
پرسیدم: پس چرا وی رضا نامیده شد؟
فرمود: چون، افزون بر دوستان، مخالفان نیز او را پسندیدند و از وی خشنود بودند. اتفاق دوست و دشمن در رضایت به وی اختصاص دارد.۹
شخصیت والای امام رضا علیه‏السلام
امام رضا علیه‏السلام پایه‏ی دین و چشمه‏ی زلال معرفت بود. بعد از شهادت پدر بزرگوارش، امامت را به عهده گرفت و در جهت بارور ساختن فرهنگ غنی اسلام کوشید. شخصیت وی از دو جهت شخصی و اجتماعی قابل بررسی می‏نماید.
۱ ـ عصمت
شیعیان امامان را معصوم و از هر نوع خطا و اشتباه پیراسته می‏شمارند. بر این اساس، امام رضا علیه‏السلام معصوم است. پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله در رویایی صادق به امام کاظم علیه‏السلام فرمود: او [امام] کسی است که با نور خدا می‏بیند، با فهم خود می‏شنود و بر اساس حکمت خود سخن می‏گوید. اشتباه نمی‏کند و در راه دانش گام برمی‏دارد نه نادانی.
آن گاه دست امام رضا علیه‏السلام را گرفت و فرمود: او همین است.
امام کاظم علیه‏السلام بعد از نقل این خواب به یزید بن سلیط فرمود: امسال مرا دستگیر می‏کنند و امامت با فرزندم علی علیه‏السلام است که همنام علی بن ابی طالب و علی بن حسین به شمار می‏آید. خداوند به او فهم، خویشتن داری، یاری دین و محنت علی اول و بردباری در برابر ناگواری‏ها و استقامت علی دوم بخشیده است.۱۱.
۲ ـ دانش
امام علیه‏السلام دانش و معرفت را از پدرانش و جدش رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله به ارث برد. امام کاظم علیه‏السلام به فرزندانش می‏فرمود: این برادرتان [علی بن موسی[ عالم آل محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله است. مسائل دین خود را از وی بپرسید و آنچه به شما می‏گوید نگهدارید؛ زیرا من بارها از پدرم جعفر بن محمد شنیدم که فرمود: عالم آل محمد ـ که همنام امیر مؤمنان علیه‏السلام علی است ـ در صلب تو است؛ کاش او را می‏دیدم.
ابراهیم بن عباس صولی می‏گوید: ندیدم از امام رضا علیه‏السلام پرسش شود و او پاسخش را نداند. به آنچه تا زمانش بر روزگار گذشته، از وی داناتر ندیده‏ام. مأمون از هر چیزی می‏پرسید و امام را می‏آزمود. امام پاسخ می‏داد و همه‏ی پاسخ‏هایش به قرآن مستند بود.۱۴
مأمون به فرزند ابی ضحاک ـ که از میزان دانش امام شگفت زده شده بود ـ گفت: آری پسر ابی ضحاک، این بهترین و داناترین و عابدترین مردم روی زمین است.
او همچنین به محمد بن جعفر گفت: این پسر برادرت از آن دسته اهل بیت است که رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله درباره‏ی آن‏ها فرمود:
«الا انّ ابرارَ عترتی و اطائبَ اُزومَتی اُحْلَمُ الناسِ صِغارا اعلمُهُم کبارا لا تعلموهم فانهم اعلم منکم ولا یخرجونکم من باب هُدی ولا یدخلونکم من باب ضلال.۱۵»
آگاه باشید، نیکان خاندانم و پاکیزگان نسلم در کودکی از همه شکیباتر و در بزرگی از همه داناترند. به آن‏ها علم میاموزید؛ زیرا آن‏ها از شما داناترند. آنان شما را از راه هدایت بیرون نمی‏برند و در وادی گمراهی نمی‏افکنند.
بر این اساس، امام رضا علیه‏السلام نیز مانند دیگر امامان معلّم انسان‏ها بود و هیچ انسانی حق استادی بر وی نداشت.
۳ ـ مکارم اخلاق
اخلاق خوب، نشان دهنده‏ی ذات نیک و درون زیبای انسان است. امام رضا علیه‏السلام چنان به این ویژگی آراسته بود که دوست و دشمن را جلب می‏کرد. ابراهیم بن عباس صولی در این‏باره گفته است:
هرگز ندیدم در سخن گفتن با کسی درشتی کند.
هرگز ندیدم سخن کسی را پیش از آن که تمام شود، قطع کند.
هرگز درخواست کسی را که قادر به انجام دادنش بود، رد نکرد.
در برابر هم‏نشین، پاهایش را دراز نمی‏کرد.
در برابر هم‏نشین تکیه نمی‏داد.
ندیدم به بردگان بد بگوید.
هر که ادعا کند در فضیلت مانند او دیده، باور نکنید.۱۶
یسع بن حمزه می‏گوید: در مجلس امام رضا علیه‏السلام مشغول گفت و گو بودیم که مردی بلند قامت داخل شد و گفت: سلام بر تو ای فرزند پیامبر خدا، من مردی از دوستان شما، پدران و نیاکانتانم. اکنون از زیارت خانه‏ی خدا باز گشته‏ام و چیزی که بتوانم با آن خود را به خانه برسانم ندارم. مرا به دیارم فرست؛ من دارای نعمت و دولتم و درخور صدقه نیستم، آنچه مرحمت فرمایی، از سوی شما صدقه خواهم داد.
امام از او خواست بنشیند. بعد از پایان جلسه، از وی اجازه گرفت و به خانه رفت. لحظاتی بعد، در را بست؛ دستش را اخلاق خوب، نشان دهنده‏ی ذات نیک و درون زیبای انسان است. امام رضا علیه‏السلام چنان به این ویژگی آراسته بود که دوست و دشمن را جلب می‏کرد.
از بالای در بیرون آورد و پرسید: [آن مرد [خراسانی کجاست؟! مرد پاسخ داد: این جایم.
فرمود: این دویست دینار را بگیر، با آن هزینه‏ی سفرت را تأمین کن؛ به این‏ها تبرک بجوی، از سوی من صدقه مده و بیرون شو.
یکی از یاران حضرت پرسید: فدایت شوم به او مهربانی کردی و چهره پنهان ساختی؟!
فرمود: چون نیازش را برآوردم، نخواستم خواریِ خواهش را در چهره‏اش ببینم. آیا این حدیث پیامبر را نشنیده‏ای که فرمود: کار نیکی که پنهان انجام شود، برابر هفتاد حج است و افشا کننده‏ی کار بد خوار و پنهان کننده‏ی آن آمرزیده است۱۷
۴ ـ هدایت منحرفان
امام رضا علیه‏السلام به راهنمایی و هدایت منحرفان فکری و سیاسی بسیار اهمیت می‏داد. پس از شهادت امام کاظم علیه‏السلام ، گروهی چنان پنداشتند امام کاظم علیه‏السلام همچنان زنده است. حضرت رضا علیه‏السلام به شیوه‏های مختلف با این گروه رو به رو می‏شد و به هدایت آن‏ها می‏پرداخت. عبداللّه بن مغیره عراقی می‏گوید: من به مذهب واقفیه اعتقاد داشتم. وقتی برای به جای آوردن مراسم حج به مکه رفتم، تردید وجودم را فرا گرفت. خود را به دیوار کعبه چسباندم و گفتم: خدایا، نیازم را می‏دانی، مرا به بهترین دین‏ها ارشاد فرما!
همان‏جا به قلبم خطور کرد نزد امام رضا علیه‏السلام به مدینه بروم. وقتی به خانه‏ی حضرت رسیدم، به خادم گفتم: به مولایت بگو مردی عراقی آمده است. در این لحظه، صدای امام رضا علیه‏السلام را شنیدم که دو بار فرمود: عبداللّه بن مغیره، وارد شو.
وارد خانه شدم، به چهره‏ام نگریست و فرمود: خداوند دعایت را مستجاب و تو را به دین خویش هدایت کرد.
گفتم: اشهد انک حجّه اللّه و امینه علی خلقه.۱۹
عالم آل محمد از دریای مواج دانش خویش در مسیر راهنمایی دانشوران نیز بهره می‏برد. مناظره‏های آن حضرت بر درستی این سخن گواهی می‏دهد. صفوان بن یحیی می‏گوید:
یوحنا نزد امام رضا علیه‏السلام آمد و گفت: گروهی ادعایی دارند. جمعی سخن آن‏ها را درست می‏دانند ولی افزون بر آن، ادعای دیگر نیز دارند. در این باره چه می‏فرمایید؟
حضرت فرمود: ادعای گروه اول پذیرفته است و ادعای گروه دوم بدان سبب که گواهی ندارند، پذیرفته نیست.
یوحنا گفت: ما بر این باوریم عیسی، روح خدا و کلمه‏ی او است. مسلمانان نیز این سخن را می‏پذیرند؛ ولی می‏گویند محمد رسول خدا است. ما این ادعا را قبول نداریم. بی‏تردید آنچه بر آن توافق داریم، از آنچه در آن اختلاف داریم، بهتر است.
امام پرسید: چه نام داری؟
گفت: یوحنا.
حضرت فرمود: یوحنا، ما به آن عیسی بن مریم، روح و کلمه‏ی خداوند که به محمد ایمان داشت، به آن بشارت می‏داد و بر بندگی خود اعتراف داشت، ایمان داریم. اگر آن عیسی که شما می‏گویید روح خدا و کلمه‏ی او است، عیسایی که به محمد ایمان داشت، به او بشارت می‏داد و بر بنده‏گی‏اش معترف بود نباشد، ما از اعتراف بدان پیراسته‏ایم و هیچ توافقی نداریم.۲۰
علی بن شعبه می‏گوید: وقتی امام رضا در مجلس مأمون به گروهی از دانشمندان عراقی و خراسانی پیوست، مأمون گفت: منظور از آیه‏ی «ثم اورثنا الکتاب الذین اصطفینا من عبادنا»چیست؟
دانشمندان گفتند: مراد تمام امت است؛ یعنی همه‏ی امت پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله برگزیده‏اند و کتاب به آن‏ها ارث می‏رسد.
مأمون به امام گفت: شما چه می‏فرمایید؟
عالم آل محمد فرمود: خداوند در این آیه به عترت پاک رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله نظر دارد.
مأمون پرسید: چگونه؟
امام فرمود: اگر همه‏ی امت برگزیده‏ی خدا و وارث کتاب بودند، پس باید همه بهشت می‏رفتند؛ چون خدا می‏فرماید: «فمنهم ظالم لنفسه ومنهم مقتصد و منهم سابق بالخیرات باذن اللّه ذالک هو الفضل الکبیر» پس آن‏ها را در بهشت قرار داد و فرمود: «جنات عدن یدخلونها» پس وراثت به عترت پاک رسول خدا اختصاص دارد. عترت پیامبر کسانی‏اند که خداوند در کتابش آن‏ها را چنین وصف کرده است: «انما یرید اللّه لیذهب عنکم الرجس اهل البیت ویطهرکم تطهیرا.» رسول خدا نیز درباره‏ی آن‏ها می‏فرماید: «انی مخلّف فیکم الثقلین کتاب اللّه وعترتی اهل بیتی لن یفترقا حتی یردا علی الحوض... . من دو چیز گران میان شما برجای می‏گذارم: کتاب خدا و عترتم [که] اهل بیت من [شمرده می‏شوند [هرگز از هم جدا نمی‏شوند تا در حوض بر من وارد شوند. ...۲۱
از شهادت پدر تا هجرت به ایران
در سال ۱۷۹ه·· . ق. امام کاظم علیه‏السلام به وسیله‏ی هارون الرشید دستگیر و به عراق منتقل شد. بر اساس نظر مشهور، آن حضرت در بیست و پنجم رجب ۱۸۳ به شهادت رسید.۲۲ مسافر، خدمت‏کار خانه‏ی امام کاظم، می‏گوید: هنگامی که امام کاظم را به بغداد می‏بردند، حضرت به فرزندش امام رضا علیه‏السلام فرمود: در خانه‏ی من بخواب تا آن که خبر شهادتم را دریافت کنی.
ما هر شب بستر حضرت رضا علیه‏السلام را در دالان خانه می‏انداختیم. آن حضرت بعد از شام می‏آمد، در آن‏جا می‏خوابید و بامداد به خانه‏ی خود می‏رفت. این روش تا چهار سال ادامه یافت. سرانجام شبی حضرت برای خواب به خانه‏ی پدر نیامد. اهل خانه نگران شدند. بامداد حضرت آمد و به ام‏احمد فرمود: آنچه پدرم به تو سپرده، نزد من آور.
ام احمد فریادی کشید و ... گفت: به خدا سوگند، مولایم وفات یافته است.
حضرت رضا علیه‏السلام فرمود: آرام باش، گفتارت را آشکار مساز تا خبر به حاکم مدینه برسد.
آن گاه ام‏احمد کیسه‏یی ـ که دو یا چهار هزار دینار در آن بود ـ به حضرت داد و گفت: امام کاظم علیه‏السلام کیسه را محرمانه به من داد و فرمود: این امانت را از همه پنهان دار و چون یکی از فرزندانم آن را مطالبه کرد، به وی بسپار؛ و این نشانه‏ی وفاتم خواهد بود.
امام رضا علیه‏السلام ، پس از تحویل گرفتن امانت، به خانه‏اش رفت و دیگر برای خواب به خانه‏ی امام کاظم علیه‏السلام نیامد. پس از چند روز، پیکی خبر وفات امام را به مدینه آورد. روزها را شمردیم و دریافتیم همان روزی که امام رضا برای خواب به خانه‏ی پدر نیامد، امام کاظم علیه‏السلام به سرای جاودانگی شتافت۲۳.
پس از شهادت امام موسی بن جعفر علیه‏السلام ، حضرت رضا علیه‏السلام امامتش را آشکارا بیان می‏کرد تا مردم در فتنه‏ها گمراه نشوند. صفوان بن یحیی می‏گوید: پس از شهادت امام کاظم علیه‏السلام ، حضرت رضا علیه‏السلام درباره‏ی امامتش آشکارا سخن می‏گفت. ما بر جان حضرت ترسیدیم. مردی به وی گفت: شما امری بسیار مهم را آشکار ساختید، بر جان شما بیمناکیم.
امام فرمود: او [هارون] هر چه بکوشد بر من راهی ندارد.۲۴
مهم‏ترین مشکل حضرت در این عصر، گروه واقفیه بود که در سایه‏ی کژاندیشی جمعی دنیاطلب شکل گرفت. سرانجام مأمون در سال ۲۰۰ امام را به خراسان فرا خواند و حضرت ناگزیر سمت آن سامان رهسپار شد.۲۵
حدیث سلسله الذهب
ابن صلت هروی می‏گوید: با حضرت رضا علیه‏السلام بودم. وقتی سوار بر استر به نیشابور گام نهاد، دانشوران به استقبالش رفته، افسار استر را گرفتند و گفتند: پسر رسول خدا، تو را به حق پدران پاکت، سخنی بگو.
امام سر از هودج بیرون آورد و فرمود: پدرم موسی بن جعفر از پدرش جعفر بن محمد، از پدرش محمد بن علی، از پدرش علی بن حسین از پدرش حسین آقای جوانان بهشت، از امیر مؤمنان، از رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله چنان نقل کرد که جبرئیل روح الامین از سوی خداوند گفت:
انی انا اللّه لا إله الا انا وحدی. عبادی فاعبدونی ولیعلم من لقینی منکم بشهاده ان لا إله الا اللّه مخلصا بها انه قد دخل حصنی ومن دخل حصنی امن من عذابی.
من خدایی هستم که جز من پروردگاری نیست. بندگان من، مرا عبادت کنید و بدانید هر که با شهادت لا اله الا اللّه و اخلاص و عمل مرا ملاقات کند، به حصارم گام می‏نهد و هر که به حصارم قدم گذارد، از عذابم ایمن است.
آن گاه درباره‏ی اخلاص در شهادت بر یگانگی خداوند پرسیدند، فرمود:
«طاعه اللّه وطاعه رسول اللّه وولایه اهل بیته.»۲۶
پیروی از خداوند و فرستاده‏ی پروردگار و پیوند با اهل بیت وی.
از پذیرش ولایت عهدی تا شهادت
در مرو مأمون به استقبال امام شتافت و او را ناگزیر ساخت پیشنهاد ولایت‏عهدی او را بپذیرد. امام در برابر رژیم موضعی منفی و شگفت انگیز اختیار فرمود؛ زیرا پذیرش ولایت عهدی را به عدم مسئولیت خصوصی و عمومی مشروط ساخت. او فرمود: ولایت عهدی را به شرطی می‏پذیرم که کسی را به مقامی نگمارم و از کاری برکنار نکنم، سنتی را دگرگون نسازم، از دخالت در امور حکومت بر کنار باشم و تنها مورد مشورت قرار گیرم.۲۷
به اعتقاد امام تا حکومت به طور کامل تحت رهبری وی قرار نمی‏گرفت، مشروعیت نمی‏یافت؛ حضرت، با عدم دخالت در امور حکومتی، عملاً مشارکت در حکومت را رد کرد؛ زیرا بر اساس مشارکت، امام باید سهم مأمون در حکومت بر مؤمنان را تأیید می‏کرد و به آن مشروعیت می‏داد. بنابر این، نقشه‏ی اخذ مشروعیت مأمون با عدم دخالت امام در امور حکومتی ناکام ماند.۲۸
پس از پذیرش ولایت عهدی مراسم‏های مفصل جشن برگزار شد؛ ولی از آن جا که مأمون امام را تنها برای کسب مشروعیت به ایران فرا خوانده بود، بعد از حدود سه سال، در صفر سال ۲۰۳ در پنجاه و پنج سالگی، وی را مسموم ساخت.۲۹ پیکر امام در سناباد به خاک سپرده شد.
زیارت امام رضا علیه‏السلام
زیارت دیدار مشتاقانه‏ی برگزیدگان خداوند است؛ برقرار ساختن ارتباط قلبی با حجّت پروردگار و حضور در مشهد و گرامی شمردن شهید است. امام رضا علیه‏السلام درباره‏ی زیارت می‏فرماید:
انّ لکلّ امام عهدا فی عنق اولیائه وشیعته وانَّ من تمام الوفاء بالعهد وحسن الاداء زیاره قبورهم. فمن زارهم رغبه فی زیارتهم وتصدیقا بما رغبوا فیه کان ائمتهم شفعاءهم یوم القیامه.۳۱
هر امامی را در گردن پیروانش پیمانی است. وفای به این پیمان وقتی کامل است که آرامگاه‏هاشان زیارت شود. پس هر که امامان را مشتاقانه زیارت کند و آنچه مورد خواست و اشتیاق آنان است درست شمارد، آنان نیز در روز رستاخیز شفیعانش خواهند بود.
و نیز فرمود: به زودی توس محل آمد و شد شیعیان و زائرانم می‏گردد. بدان، هر که مرا در توس ـ که از وطنم [مدینه] دور است ـ زیارت کند، روز قیامت در حالی که آمرزیده شده با من و هم‏رتبه‏ی من خواهد بود.۳۲
صله از حضرت رضا علیه‏السلام
حاج شیخ ابراهیم صاحب الزمانی، پیش از شروع درس مرحوم آیت اللّه العظمی حائری دقایقی مرثیه می‏خواند. او ـ که مردی با اخلاص بود ـ می‏گفت: به مشهد مقدس مشرف شدم و مدتی در آن جا اقامت گزیدم. آنچه داشتم، خرج کردم و تهیدست شدم. کسی را نیز نمی‏شناختم تا مشکلم را با وی در میان نهم.
به همین جهت، قصیده‏یی در ستایش حضرت رضا علیه‏السلام سرودم. چنان اندیشیدم که آن را برای تولیت بخوانم و صله بگیرم. با این هدف حرکت کردم؛ ولی در راه به خود آمدم و تصمیم گرفتم آن را به حضرت ارائه دهم. به همین جهت، کنار ضریح رفتم، پس از استغفار و راز و نیاز با خدا، قصیده را خواندم و تقاضای صله کردم. ناگاه دیدم دستی با من مصافحه کرد و یک اسکناس ده تومانی در دستم نهاد. بی‏درنگ گفتم: سرورم، کم است.
ده تومان دیگر بدان افزود.
باز گفتم: کم است.
او همچنان می‏افزود و من بیش‏تر می‏طلبیدم. سرانجام میزان پول به هفتاد تومان رسید. شرم کردم بیش‏تر بخواهم. سپاس گزاردم و از حرم بیرون آمدم. در حال پوشیدن کفش‏هایم بودم که دیدم آیت اللّه حاج شیخ حسنعلی تهرانی، جد آیت اللّه مروارید مشهدی، با شتاب رسید و فرمود: شیخ ابراهیم، خوب با حضرت رضا مأنوس شده‏ای، قصیده می‏سرایی و پاداش می‏گیری. صله را به من ده تا... .بی‏درنگ پول‏ها را تقدیم کردم. او یک پاکت به من داد و رفت. یکصد و چهل تومان یعنی دو برابر صله در پاکت بود

[ ۱۳٩٠/٦/٢٤ ] [ ٦:۱٧ ‎ق.ظ ] [ Mr Rezaiyan ] [ نظرات () ]

ابن بابویه قمی، معروف به صدوق، گوید
محمّد بن حسن بن احمد بن حصین بن ولید، رضی الّه عنه، به ما خبر داد، که محمّد بن عمرو کاتب، از محمّد بن زیاد قلونی، و او از محمّد بن ابی زیاد اهل جدّه، (و) امام جماعت در جدّه، برایش روایت کرده که محمّد بن یحیی بن عمر بن علی بن ابی طالب (علیه السلام) گفته است: شنیدم ابوالحسن الرضا (علیه السلام) در نزد مأمون، دربار? توحید این سخن را ایراد کرد. 
(محمّد) ابن ابی زیاد گوید احمد بن عبداللّه علوی هم، که مولای ایشان و دائی برخی از آنان بود، از قاسم بن ایّوب علوی برایم روایت و نیز املا کرد: 
که چون مأمون تصمیم گرفت (امام) رضا (علیه السلام) را به کار (خلافت) دعوت کند، بنی هاشم را جمع کرده به آنان گفت تصمیم گرفته ام از (علی بن موسی الـ)رضا بخواهم این کار (خلافت) را پس از من به عهده بگیرد. بنی هاشم نسبت به او (ع) حسد ورزیده گفتند فردی جاهل را که بصیرتی در تدبیر خلافت ندارد عهده دار (امر خلافت) می‌کنی؟ کسی را به سوی او فرست تا نزد ما بیاید و از جهلش چیزی را که بدان وسیله او را خواهی شناخت بینی. لذا (کسی را) به سوی وی فرستاد و (حضرت) آمد. بنی هاشم به او گفتند اباالحسن! بر منبر برو و برای ما نشانی بر سر پاکن تا از روی آن خدا را عبادت کنیم. 
پس (آن حضرت) علیه‌السّلام بر منبر رفت و مدّتی نشسته سرش را پائین انداخته تکلّم نمی‌کرد. سپس تکانی خورده راست ایستاد، و حمد خدا به جا آورده او را ثنا گفت و درود بر پیامبر خدا و اهل بیتش فرستاد. 
آنگاه گفت آغاز عبادت خدای، تعالی، معرفت او؛ و اساس معرفت خدا توحید (یگانه دانستن) او؛ و نظام توحید خدای، تعالی، نفی کردن صفات است از او؛ 
چه آنکه عقلها گواهی می‌دهند که هر صفت و موصوفی مخلوق است؛ و هر موصوفی گواه است بر اینکه خالقی دارد غیر از صفت و غیر از موصوف؛ و هر صفت و موصوفی گواه است بر اقتران (نزدیکی و وابستگی چیزی به چیزی)؛ و اقتران گواه است بر حدوث (نوپیدایی)؛ و حدوث گواه است بر اینکه ممکن نیست از ازل ـ که خود نسبت به حدوث امتناع ( و منافات) دارد ـ باشد. 
پس خدا نیست آن کسی که از راه تشبیه، ذاتش شناخته شود، و نه او را یگانه (و بی مانند) دانسته است کسی که خواسته به کنه (گوهر و حقیقت) او برسد، و به حقیقت او دست نیافته است کسی که او را تمثیل (و تنظیر به چیزی) کند، و او را باور ندارد کسی که نهایت برایش در نظر گیرد، و بر او اعتماد نکرده کسی که به وی اشاره کند (و قابل اشاره اش داند)، و او را قصد نکرده کسی که وی را تشبیه کند. و در برابر او خضوع نکرده کسی که جزء برایش قرار دهد (و او را مرکّب از اجزاء داند). و او را اراده نکرده کسی که وی را در توّهم خود آورد. 
هرچه ذاتش شناخته شود مصنوع (و مخلوق) است. و هرچه قائم به غیر باشد معلول است. خدا از راه صُنعش (و خلقتش) به او را یافته (و شناخته) می‌شود؛ و از او عقلها یقین به معرفت او حاصل می‌گردد؛ و از راه فطرت دلیل (بروجود) او به ثبوت می‌رسد. 
آفرینش خدا خلق را، حجابی است میان او و آنان؛ و جدائی (و تفاوت) او از آنان، فرقش با وجود آنان است؛ و اینکه آنان را آغازیده (آفریده)، دلیل است برای ایشان که او را آغازی نیست (او آفریده نیست)، زیرا که هر آفریده‌ایاز آفریدن غیر عاجز است؛ و ابزار مخلوقات، آنان را دلیل است بر اینکه دربار? او ابزار (صادق) نیست، زیرا ابزارها گواهی به نیازمند بودن ابزاریان می‌دهند. 
پس نامهای او (صرفاً) تعبیر، و افعالش تفهیم (و برای شناختن او)، و ذاتش حقیقتی (متعالی) است. و کنه (گوهر و حقیقت) او عبارتست از جدائی (و تفاوت) میان او و مخلوقش. و مغایرت او همان محدود بودن ما سوای او است. بنابراین، نسبت به خدا جهل ورزیده (و خدا را نشناخته) کسی که درصدد توصیف او بر آید ( و صفت برایش در نظر گیرد)؛ و از (حقیقت) او تجاوز کرده کسی که (خیال کند) او را احاطه (ی علمی) کرده؛ و دربار? او خطا کرده است کسی که (فکر کند) به کنه (گوهر و حقیقت) او رسیده است. و کسی که بگوید: (خدا) چگونه است؟ او را (به مخلوقات) تشبیه کرده. و کسی که بگوید: برای چه (و به چه علّت وجود یافته)؟ او را معلول قرار داده. و کسی که بگوید: کی (وجود یافته)؟ زمان برای او در نظر گرفته. و کسی که بگوید: در چه (چیز و چه جائی) است؟ او را درون چیزی قرار داده (و به عبارت دیگر مکان برای او تصّور کرده). و کسی که بگوید: به سوی چه (چیز متوجّه است)؟ او را متناهی دانسته. و کسی که بگوید: تا چه (حد خواهد بود)؟ برای او غایت (نقط? نهائی) در نظر گرفته. و کسی که غایت برای او در نظر گیرد، او را مقهور غایت کرده. و کسی که مقهور غایتش کند او را دارای جزء دانسته. و کسی که دارای جزء داندش، او را وصف کرده (و برایش صفت قائل شده). و کسی که وصفش کند دربار? او الحاد ورزیده است. 
و خدا در اثر دگرگونی مخلوق تغییر نمی‌پذیرد، همان طور که در اثر محدودیت محدود، (یا مخلوق) محدود نمی‌شود. یک است، نه به تعبیر عدد. ظاهر است، نه بر سبیل مباشرت. آشکار است، نه به طرق استهلال برای رؤیت. باطن (و مخفی) است، نه به اینکه جدا باشد. جدا است، نه به مسافت. نزدیک است، نه به صورت نزدیکی دو چیز به یکدیگر (که جسمانی و محسوس باشد). لطیف است، نه به طریق جسمیّت (و لطافت جسمانی). موجود است، نه بعد از عدم. فاعل است، نه بطور اضطرار. مقدّر است، نه به نیروی فکر. مدبّر است، نه به وسیل? حرکت. اراده کننده است، نه با همتّ گماشتن . خواهنده است، نه با عزم کردن. ادراک کننده است، نه به وسیل? آلت حس. شنوا است، نه به وسیل? آلت (گوش، مثلاً). بینا است، نه به وسیل? ابزار (چشم، مثلاً). 
أزمنه با او مصاحبت (و سروکار) ندارند، و مکانها او را در بر نمی‌گیرند. چرتها او را فرو نگیرند، و صفات او را محدود نمی‌کنند. و ابزارها او را مقیّد نمی‌سازند. بودش بر زمانها، و وجودش بر عدم، و ازلیّتش بر آغاز پیشی گرفته است. 
از آنجا که مُدرِکات (حواس) را نیروی ادراک داده دانسته می‌شود که او را (آلت) مُدرِکه نیست. و از آنجا که جواهر را جوهریت داده (زیرا آنها را آفریده) دانسته می‌شود که او را جوهری نیست. و از آنجا که میان (برخی از) اشیاء ضدیّت بر قرار کرده دانسته می‌شود که او را ضدّی نیست. و از آنجا که میان (برخی) چیزها مقارنت قرار داده (آنها را قرین یکدیگر نموده )دانسته می‌شود که او را قرینی نیست؛ نور را با ظلمت ضد کرده، و وضوح را با ابهام، و خشکی را باتری، و سردی را با گرمی .ـ میان ناسازگاری‌های اشیا اُلفت می‌دهد، (و) میان آنها که بهم نزدیک اند جدائی می‌افکند؛ که با جدائیشان دلالت می‌کنند بر (وجودِ) جداکننده‌شان، و با اُلفتشان بر اُلفت دهنده شان؛ این همان گفتار خدای، تعالی است: 
« و از هر چیزی دو جفت آفریدیم، باشد که متذکرّ شوید» ، (آری) به وسیل? آنها میان آنها و میان قبل و بعد جدایی برقرار کرد تا دانسته شود که او را قبل و بعدی نیست. با طبایع خود گواهی می‌دهند که طبیعت دهنده شان را طبیعتی نیست، (و) به تفاوتشان (و اختلافشان) دلالت می‌کنند که تفاوت دهنده شان را تفاوتی نیست، (و) به زمان داشتن شان آگاهی می‌دهند که زمان دهنده شان را زمانی نیست. برخی را حجاب برخی (دیگر) قرار داده تا دانسته شود که میان او و آنها حجابی جز خودشان نیست. 
او را: معنی پروردگاری بوده آن هنگام که پرورده‌اینبوده؛ و حقیقت خدائی بوده آن هنگام که بنده ای نبوده؛ و معنی عالِم بوده درحالی که معلولی نبوده؛ و معنی خالق بوده درحالی که مخلوقی نبوده، و ماحصل سمع بوده درحالی که مسموعی نبوده است. چنین نیست که از آغاز آفرینش سزاوار معنی خالق شده باشد؛ و نه اینکه در اثر ایجاد مخلوقات معنی آفریدگاری را به دست آورده باشد. چگونه (چنین باشد)؟ حال آنکه (کلم?) «مُذْ» او را دور (اشیا، یا غایت از اشیا) نمی‌گرداند؛ و (کلم?) «قَدْ» او را نزدیک نمی‌کند، و «لَعَلَّ» او را حجاب نمی‌شود، و «مَت?ی» او را وقت دار نمی‌نماید، و زمان او را فرا نمی‌گیرد، و «مَعَ» قرین (یا نزدیک) او نمی‌گردد. 
ادوات فقط خودشان را محدود می‌کنند، و‌آلت به نظایر خود (یعنی به ممکنات) اشاره می‌نماید، و افعال (و آثار) آنها در اشیا وجود می‌یابد ( نه در خدا). (استعمال کلم? ) «مُذْ» آنها را از قدیم بودن منع نموده، و (کلم?) «قَدْ» ازلی بودن را از آنها منع می‌نماید. اگر نه این بود که کلمه (یعنی لفظ و لغات) تفاوت دارد ـ پس دلالت بر تفاوت دهنده اش می‌کند ـ ، و متضادّ است ـ پس متضاد کنند? خود را می‌رساند ـ ، هر آینه سازند? (= خالقِ) آن برای عقلها آشکار نمی‌شد. و به (دلالت) آنها خدا از دیده شدن ممنوع است، و وهمها بسوی آنها به حکمیت می‌روند، و در آنها غیر او اثبات می‌گردد، و از آنها دلیل (بر وجود خدا) استنباط می‌شود، و به واسط? آنها اقرار (و اعتراف به وجودش) را به عقلها شناسانده است، و به عقلها تصدیق به (وجود) خدا مورد اعتقاد ( و یقین) قرار می‌گیرد، و یا اقرار ایمان به او کامل می‌گردد. 
و دیانتی نیست مگر پس از معرفت (او)؛ و معرفتی محققّ نیست مگر به اخلاص؛ و با تشبیه (کردن به مخلوقات) اخلاص نیست. و با اثبات صفات برای واضح شدن او، نفی (شریک) محققّ نیست. پس هرچه در خلق است در خالق وجود ندارد، و هر چه دربار? خلق امکان دارد در مورد صانع خلق محال است. و حرکت و سکون بر او جاری نمی‌شود؛ و چگونه بر او جاری شود چیزی که خود آن را جریان داده؟ یا عاید او گردد چیزی که خود آن را آغازیده (آفریده) است؟ در این صورت ذات او (نسبت به حالتهای حرکت و سکون) متفاوت شده، هر آینه ذاتش می‌باید (مانند ممکنات) تجزیه بپذیرد، و مفهوم او از ازلیّت سرباز زند، و برای خالق معنائی جز معنای مخلوق نباشد. و اگر برای او پشت سر معیّن شود در این صورت پیش رو (هم) برایش تعیین می‌شود؛ و اگر کمال برای او طلب شود در این صورت نقصان لازم او است. و چگونه سزاوار ازلیت باشد کسی که از حدوث سرباز نمی‌زند؟ و چگونه اشیاء را ایجاد کند کسی که (خود) امتناعی از ایجاد شدن ندارد؟ 
و در این صورت نشان? مصنوع (و مخلوق بودن) در او برپا گردد؛ و البتّه تبدیل به دلیل (بروجود صانعی دیگر؛ مانند سایر مخلوقات) شود، با اینکه او مدلول علیه است (و هم? اشیاء دلیل بر وجود او هستند). 
در جولانگاه این سخن (تشابه خالق و مخلوق)، دلیلی نیست؛ و در (برابر) سؤال از آن جوابی نی؛ و نه در معنای آن تعظیمی برای خدا هست، و نه در جدا کردن (و فرق گذاشتن) او از خلق ستمی هست؛ و نه در اینکه محال است ازلی دوتا شود، و نه در اینکه (محال است) آنکه آغازی برایش نیست آغاز داشته باشد. نیست خدائی جز خدای علیّ عظیم. دروغ گفتند آنانکه معادل کردند (خلق را) با خدا، و گمراه شدند یک گمراهی دور (زیاد) و زیان کردند زیانی آشکار. و خدا بر محمّد و خاندان پاک وی درود فرستاد! 

[ ۱۳٩٠/٦/٢٤ ] [ ٦:۱٤ ‎ق.ظ ] [ Mr Rezaiyan ] [ نظرات () ]

رایحه‌ی خوشبوی مریم 
همچون نگینی زیبا، در میان حلقه‌ی انگشتری دوستان و یارانش می‌درخشید. کار و کردار و گفتارش همه سنجیده و درست و آگاهاننده بود. کلامش به نسیمی می‌مانست که به آرامی بر سطح امواج دریاها می‌وزد و بوی ایمان و امید و زندگی را در همه جا می‌پراند!پیامبر خدا(ص) سخنی بر زبان نمی‌آورد، مگر اینکه در آن حکمتی عظیم و معنایی ژرف نهفته بود. آن روز هم، نزد تنی چند از یاران، غنچه‌ی لبانش چنین شکفته شد: ـ پدرم فدای پسر بهترین کنیزان باد! کنیزی از مردم نوبه ـ محلی در نزدیکی مصر ـ که از طایفه‌ی ماریه‌ی قبطیه و زنی پاک سرشت [و نیکو سیرت] است. یکی از کسانی که در محضر آن عزیز بود، از دوست همراهش پرسید: ـ یعنی از طایفه‌ی همسر رسول خدا(س)؟ همراه مرد سرش را به علامت تصدیق، پایین آورد و گفت: ـ آری برادر. مرد اول دوباره پرسید: ـ حالا این توصیف مربوط به چه کسی می‌باشد؟ دوست وی پاسخ داد: 
ـ می‌باید اشاره فرد خاصی باشد. راستی هم این زن گرانقدر کیست؟ بهتر است از خود پیامبر(ص) بپرسیم... 
شاید آن روز، کسی نمی‌دانست که پیشگویی پیامبر اسلام(ص) درباره‌ی همسر فرزندش پیشوای هشتم شیعیان جهان، ده‌ها و ده‌ها سال بعد به وقوع می‌پیوندد و خیزران یا سبیکه، بانوی با کمال و فضیلت، بانوی برتر زمانه‌ی خویش، با هشتمین گل بوستان محمدی،حضرت امام رضا(ع) پیوند فرخنده‌ی زناشویی می‌بندد و مدتی بعد، زندگی‌اش با رایحه‌ی ملکوتی ولادت امام جواد(ع) شور و نشاط دیگری می‌یابد. من، «یزید بن سلیط»، یکی از شاگردان و یاران امام کاظم(ع) هستم. یک بار، در سفر، در میانه‌ی راه مکه و مدینه به دیدار آن حضرت نایل شدم. پس از احوال پرسی، خطاب به آن حضرت گفتم: ـ مدتی است پرسشی ذهن و دل مرا به خود مشغول کرده است. امام هفتم(ع) با لبخندی مهربانانه فرمودند: ـ دل مشغولی‌ات چیست؛ یزید بن سلیط؟! گفتم: ـ دلم می‌خواهد بدانم که جانشین شما چه کسی خواهد بود؟ امام(ع) سری تکان دادند، دستم را به گرمی فشردند و با حوصله‌ای وصف ناشدنی توضیحات راهگشایی برایم بیان کردند. آن‌گاه فرمودند: ـ می‌دانی؟ امسال مرا دستگیر می‌کنند و امامت پس از من، با پسرم علی بن موسی الرضاست. امام کاظم(ع) سپس به نقطه‌ای در دوردست خیره شدند. آن وقت افزودند: ـ به پسرم رضا مژده بده و به او بگو به زودی خداوند پسری پاک و امین و مورد اعتماد به او عنایت خواهد کرد. آن‌گاه، فرزندم، به تو خاطرنشان خواهد ساخت که مرا در کجا دیده‌ای. آن زمان به آگاهی او برسان که مادر پسرش ـ امام جواد(ع) ـ کنیزی از خاندان ماریه‌ی قبطیه، همسر رسول خدا(ص) خواهد بود. پس از این سخن، امام کاظم(ع) به چهره‌ام نگریستند و با نوعی تأکید، فرمودند: ـ اگر توانستی سلام مرا به آن بانو هم برسان. 
و بدین‌گونه من از وجود خیزران، همسر پاک امام رضا(ع) و مادر ارجمند و دانای امام نهم(ع) آگاهی یافتم و بعدها، وقتی فهمیدم که خیزران بانویی پاکدامن، مهربان و برخوردار از فضایل والای انسانی و اخلاقی است، بیش از پیش به اهمیت پیام و سلام امام هفتم(ع) پی بردم. برادرم امام رضا(ع) رو به من کرد و فرمود: 
ـ حکیمه جان! امشب در خانه‌ی ما بمان. با تو کار دارم خواهرم. گفتم: ـ چشم! هر طور شما بفرمایید! ساعتی بعد، قابله‌ای را که خبر کرده بودند، رسید. حضرت رضا(ع) به من فرمودند:ـ خواهرجان! با قابله به اتاق خیزران برو. از جای برخاستم. برادرم نیز همراهم شدند و به اتاق خیزران رفتیم. امام، خودشان چراغ را روشن کردند و در را بستند و رفتند. 
لحظاتی بعد، درد زایمان خیزران را بی‌تاب کرد. در همین حال، چراغ اتاق خاموش شد. من بسیار اندوهگین شدم، اما ناراحتی‌ام چند دقیقه‌ای بیشتر، طول نکشید؛ زیرا با به دنیا آمدن حضرت جواد(ع) اتاق مثل روز روشن شد. اندکی بعد، برادرم امام رضا(ع) وارد اتاق شدند؛ نوزاد را برداشتند و در گهواره گذاشتند. سپس به من فرمودند: ـ خواهرجان! همین جا، در کنار گهواره بمان. هنوز سه روز بیشتر از میلاد فرزند برادرم نگذشته بود که دیدم او چشم به آسمان دوخت، آن‌گاه به راست و چپ خود نگاهی انداخت. بعد هم گفت: 
ـ گواهی می‌دهم که خدایی جز پروردگار یکتا نیست و محمد(ص) فرستاده‌ی اوست. هراسان و شگفت‌زده، خودم را به امام رضا(ع) رساندم و آنچه را که دیده و شنیده بودم، باز گفتم. برادرم، دستی به شانه‌ام زد و با لبخند فرمود: ـ تعجب نکن حکیمه. شگفتیهای زندگانی این نوزاد، بسیار بیشتر از اینهایی است که می‌گویی! 
تنی چند از یاران امام هشتم(ع) به دیدن آن بزرگوار آمده بودند. چند روزی از ولادت امام جواد(ع) گذشته بود. اصحاب امام رضا(ع) نشسته بودند. آنها از هر دری سخن به میان می‌آوردند. به آن حضرت ابراز ارادت می‌کردند. مشکلاتشان را با ایشان در میان می‌گذاشتند و پرسش‌هایی را که داشتند مطرح می‌کردند و امام هشتم(ع) با حوصله و مهربانی پاسخ آنها را می‌دادند. هنگامی که صحبتهای یاران آن حضرت به پایان رسید، امام رضا(ع) در حالی که چهره‌ی پاکشان از خوشحالی برق می‌زد، رو به آنان کردند و فرمودند: 
ـ راستی به تازگی خداوند فرزندی به من عطا فرموده که همچون موسی بن عمران، شکافنده‌ی دریاهاست. این پسر، همچنین، مادری نیکو سرشت و پاکدامن دارد که در قداست و پاکی به مریم(س) می‌ماند!

[ ۱۳٩٠/٦/٢٤ ] [ ٦:۱٢ ‎ق.ظ ] [ Mr Rezaiyan ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

نويسندگان
آرشيو مطالب
امکانات وب